❤❤جینگیلی فینگیلی ها❤❤

اومدیم فقط شادباشیم...پس غم وغصه رو فراموش کن

سلام به همه...فکرکنم یه یه سالی میشه که نیومدم اینجا...

دلم تنگ شده بود...اما باورکنین وقت نداشتم...درسام

فوق العاده سنگین شده...تازه یه سال دیگه کنکور دارم

از هفته بعد میخوام بشینم بخونم...میخوام حتماً دانشگاه

تهران قبول شم...

امیدوارم فراموشم نکرده باشین...میدونم خیلی هاتون رفتین و

فراموشم کردین...اما هنوز اون چندتایی که هستن هم جای

امیدواری داره...حالا هرکی هست،حاضری بزنه

تاريخ دوشنبه دوم تیر 1393سـاعت 15:28 نويسنده هستی جوووووون♥

ای جونم ببین چجوری نیگا میکنههه!!...وای دلم نی نی خواست!

خدایی دلم واسه پسراسوخت!:دی

یعنی این خلاقیت آقایون تو حلق بنده...بینی عملی!

یه خرده واسه گفتنش دیره ولی خب بازم گرونه دیگه!:دی



بکشیدکنارکه اومددددددددددددددمممممممممممممممم!....سام علیک بچه

خوشگلا...چطومطورین؟اوضاع ریدیفه؟همه

خوبین؟آبجی مابجیا!داداش ماداشا...دیلم واستون تنگیده بود عجیییییییب....به جون

خودم...!به جدم زهرا!خب

حالاتیریف کنین بینم...با درساچطورین؟حال میکنین واس خودتون دیه!آره؟...نگونه که

همچین می کوبم تودهنت

صدا اردک بدی.حالامن چمه؟چرا اینجوری حرف میزنم...؟...باچهارتاخل وچل نشست

وبرخاستمیکنیم همین میشه

دیگه!چه خبرا؟منم بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدنیستم...اوضامونم ترقیبن

ریدیفه!البته ترقیبن...!...یه

خبر...شهردارجدید ساری رو کرده گلستون!ترم دوم یه دختره اومد مدرسمون

اسمش نیلوفره...رشته اشم ریاضیه.این

یعنی توکلاس ماست...انقده دوستش دارم...خیلی خاکی وصمیمیه.ازهمون

روزاول باهم صمیمی

شدیم...دخترباحالیه...فقط نمیدونم من طلسم شدم یا کسی واسم دعا

موعانوشته...هرکی به من میرسه عاشقه به

خدا!نیلو بابی افش مشکل داشت(هنوزم داره)هرروزمیومدمدرسه یه چیزتعریف میکرد...

قبل ازعیدم ازمن خواست

بابی افش حرف بزنم.ازاونجایی که من اصلاًتودوستی نه نمیگم(عادت بدمه وکاش

اون روز لال میشدم وقبول

نمیکردم)قبول کردم...والانمیدونم پسره ازچی عصبانی بود توپش ازکجاپربودکه

هرچی دلش خواست وازدهنش

دراومد بارم کرد.نیلوهم هی حالاکلاس میذاشت که بی افش کتابای صادق هدایت

ودکترشریعتی رومیخونه...به خدابه

جای اینکه ایناروبخونه بایدرو رفتارگندش کارکنه.چه وضعشه آخه توبرخورداول...خوبه

حالانیلو گوشی نداشت ومن

فقط واسهاینکه پیغام پسغاماشونو بهم برسونم به اون ابله اس دادم که اینجوری

کارمومنظورگرفته بود...یه شخصیت

عجیب وغریب وپیچیده ای هم داره که نگو!حال آدم بهم میخوره.افسردگی هم داره

شدیییییییییییید!...ورزش

موردعلاقه اش بیلیارده(خیلی همدراین زمینه مهارت داره)...سازموردعلاقش

سازدهنیه(بسی زیبامینوازد

این سازرا)حالا اینارونیلو میگه...جدیداًهم تصمیم گرفته تادوماه باپسره کاری

نداشتهباشه(هلاک شدبدبخت!بمیرم

واسش!)نازی هم که هزارماشالابزنم به تخته دلش ترمیناله...همه میان

ومیرن.راستیییییییییی....هیچی بابا یه چیزی

میخواستم بگم یادم رفت...بازمن یه چیزی یادم رفت...اصن میام اینجا فراموشی میگیرم

نمیدونم قضیه چیه؟خب

حرف که زیاده...بچه هاببخشیدتوروخدا که انقدردیراپ میکنم...هم درسدارم هم اینکه

اصن حسش نمیاد نمیدونم

چرا؟همینقدرکه میرم فیسبوک چک میکنم خودش کلیه...البته منظورازچک کردناف بی

نشستن پای کامپیوتر

ازساعت5بعدازظهرتا9شبه:دی(این تایم کمشه)بیکارباشم ازصبح تاشب!شرمنده

دیرشدولی سال نوروبه همتون

تبریک میگم...امیدوارم سال خوبیداشته باشین...کجاهارفتین؟من رفتم رشت!...

وای انقده خوش گذشت بهم!جای

همتون خالی...یه زمانی(منظورم پارساله)عاشق پسرای رشتی بودم.

البته هنوزم یه کوچولو دوستشون دارم ولی خب

امسال که رفتم رشت دیدماوناهم مثل بقیه پسراشدن!...اصن من همه پسراروشبیه

هم می بینم!نمیدونم فقط پسرای

گلسارودیلمان خوشگلن یاهمه پسررشتیاخوشگلن!آخه من جزدیلمان وگلسارومنظریه

وتختی جای دیگه

رشتوندیدم!ولی خیلی خوش گذشت بهم.کلی خندیدم...توراه رشت توترافیک

سلمانشهرگیرکرده بودیم بعدهمینجوری

که منتظربودیم یهودیدم یه ماشین مثلاًمدل بالا(چیزخاصی نبود سقف206روبرداشته بودن

همین)چهارتاپسرژِگول

بچه خوشگل نشسته بودن توش...حالاهواهم سرد...اینام داشتن قندیل

میبستن...هیکلیمبودن جانمیشدن به زورکنارهم

نشسته بودن...حالاهی کلاسم میذاشتن واسهما...یعنی من ومامانم ودختردایی

مامانم کارمون شده بودمسخره کردن

وخندیدنبه اینا...به خداپسره داشت میلرزید...دستمال کاغذی هم نداشت هی

باکفدستش آب بینیشوپاک میکرد

کصافط!...حال ماروبهم زد...یه دفه دیدم یکشونانگشتشوتاته کرده تومماخش داره

عملیات انجام میده...بعدم محتویات

داخلبینیشو آوردبیرون که بندازتش دور محتویاته هم کنده نمیشد...چسبونکی بودهی به

دستش می چسبید بین

انشگتاش تبادل میشدهی!یعنی من همخندم گرفته بودهم حالم داشت بهم میخورد...

کلی اون شب

خندیدیم...اوناهمفکرکنم متوجه شدن داشتیم بهشون میخندیدم چون هی

نیگامیکردن...یعنیانقدرتابلوبودیم؟باوجودمن

البته که تابلوبودیم.خلاصه ازسلمانشهرهم ردشدیم بعدشم رفتیم بستنی خوردیم.

یه شب ساعت2شب باپسرخالم رفتیم

بستنی بخوریم(همون رشت بستنینعمت)فکرکنم توخیابون منظریه بود...فکرکنم...

یه پسره اونجاکارمیکرد

بدبختازقیافشم معلوم بود ازخستگی داره میمیره...من حالاهی کف اون ابروهاشب

ودم...رفتم به پسرخالم گفتم جون من

بپرس این ابروهاشوکدوم آرایشگاهرفته برداشته؟...پسرخالمم خیلی جدی برگشت

به پسره گفت ببخشیدآقاشما...پسره

سرشوآوردبالاگفت:بله بفرمایید.همزمان با اونم من با آرنج زدم پهلوی پسرخالم.

حالا پسره هم داشت نیگامیکرداوضاع

بیریخت پسرخالم برگشتگفت هیچی خواستم بگم ازاون کیت کتا هم بزارینلطفاً.

پسره ابله جدی جدی میخواست

بپرسه!انقدرخندیدم بستنیه هی توگلومگیرمیکرد.مادرمم هی میگفت زهرمار خب

اول کوفت کن اونو

بعدبخند.نمیشددیگه...نمیشد!پسرخالمم ازاونجایی که تئاترکارمیکنه هی ادای

اینواونودرمیاوردماهم میترکیدیم

ازخنده!به خدا این پسراعتیقه این که لنگه ندارن!چندروزی هم رفتیم انزلی...

اونجام خیلی توپ بود...پسرخاله

کوچیکم ازآهنگ "زیادی"ازباران که فکرکنم همتون شنیدین خیلی بدش میاد.بعدمن

وپسرخالم ودختردایی مامانم

توماشین بودیم(ساعت1شب میخواستیم بریمغذابگیریم)حالاهردومون عاشق این آهنگ

هی میذاشتیمش گوش

میکردیم.حالاپسرخالمم  کفرش دراومده بودچاره داشت چاقوبرمیداشت

هردومونومیکشت...هی میگفت بس

کنییییییییییییییین...حالم بهم خووووووووووووردبالاآوردددددددددددددددددددم...

حالامگه ماگوش میدادیم؟دختردایی من

ده دفهاین آهنگوپشت سرهم گذاشت آخرین بارم گفت اینو گوش میدیم به

افتخارشایان!دوباره ازاول

بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...دوری کنیم ازهـــــــــــــــــــــــــم!شایانم دادمیزد گم

شییییییییییییییییییییییییین...دیوونه

هاسرم ترکیییییییید!یعنی استاد دق دادن پسراییم ماها!عیدامسال خیییییییییییییییلی عالی

بود.امیدوارم به شماهاهم

خوش گذشتهباشه...واقعاًچرا من این همه حرف زدم؟ترکیدم ازبی کسی به

خدا...هیشکیوندارم دو کلوم باهاش حرف

بزنم.شرمنده سرتونودرآوردم.خب دیگه بسته...نظریادتون نره!!!!راستی ما امسال پسته

خوردیم دلتون جییییییزززز....تازه سوار پرایدم شدیم! :دی



تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1392سـاعت 14:39 نويسنده هستی جوووووون♥

یعنی آدم انقدربدبخت؟؟؟!!!

بیچاره کامران!!...یعنی کسی هم حاضرمیشه لب به این

کیک خوشگله بزنه؟؟فک کنم بدبخت خودش بایدتنهایی

نوش جان کنه!:دی

قابل توجه آقایون دانشجو!...هی هی هی...دلم خنک شد.

این علائم حاملگی نیست؟آیا؟

آخه کی اونوراه داده اون وسط؟؟گوسپنداخمخ!کجاواستاده!

یعنی اون بدبخت مرُرررررررررد...ترکید...منفجرشد!!!

هی من میگم جای دختروپسرعوض شده هی شمابگین نه!

...

سلام دوست جونیام...حالتون خوبه؟منم خوبم...کمی تاقسمتی البته.

چه خبرا؟وای چقدردلم واستون تنگ شده بود...خیلی وقته اپ نکردم.

چطوری تونستم خداداند.

دیگه ببخشیدچندوقتی نبودیم...شرمنده روگل همتون ولی به خدا

وقت ندارم...ازدست این معلمای عقده ای...ایش!

راستی من دچاریک سردرگمی بسیارشدیدشدم...!میدونین چیه؟

واسم جای سواله...این پسراکه موهاشونو فشن میکنن یادیزل

یاحالاهرکوفت وزهرمادیگه ای،وقتی بارون میاد موهاشون خراب

نمیشه؟آخه چطوری میشه وقتی موهاشون خیس میشه مدلش

تغییرنکنه؟خیلی واسم عجیبه...گفتم ازشمابپرسم شایدبدونین

دلیلشو...!

راستی،میدونم خیلی دیره ولی شهادت سالارشهیدان(به قول بعضیا)

روبه همتون تبریک میگم....نه چیز...تسلیت میگم!...اَه...هل شدم.

من نمیدونم فقط توساری این مدلیه یاشهرهای دیگه هم هست!

جاتون سبزبا اقوام ودوستان رفته بودیم هیئت تماشا،من که شخصاً

چیزی نفهمیدم ازاین دسته رویا...آقاخیابون فشن شویی بود واسه

خودش...پسراعین این مانکن های ایتالیایی ژست میگرفتن همچین

عرض خیابونوطی میکردن که نگو ونپرس.

خیرسرم رفته بودم هیئت تماشا...به جاش هرچی دیدم قددراز

بی خاصیت آقایون بودواون مدل موهاشون وکتونی وشلوارجین.

یعنی حالم دیگه بهم خورده بود.آخه بدبخت عقده ای،توداری واسه

امامت عزاداری میکنی یا اومدی دختربازی؟

یعنی من اون مدل موهارو می دیدم دلم میخواست خرخرشونو بجوم.

آخه من نمیدونم این چه مدل مزخرفیه...موهاشونوکج میکنن؟ازپشت

موهاشونومیبینم دلم میخوادیه شونه بگیرم دستم برم موهاشونو

صاف کنما...شیطونه میگه همچین بزنم پس کله اش که یادش بره

موداره ها!به خدا!

دختراهم که دست کمی ندارن...حالامن نمیخوام بگم خیلی خوبم و

علامه ده تشریف دارم...ولی اونقدرام افتضاح نیستم.

خب دختره نفهم تو اون شال مسخره رو نمیذاشتی روسرت که سنگین تر

بودی...پوف...چی بگیم آخه!

باهمه ی این مزخرفات بدنبود این چندروزتعطیلی...نشستم حسابی

حال کردم،درسم نخوندم...من که میدونم آخرش بایدمدرک مهندسیمو

قاب کنم بزنم به دیوار...آخه این همه درس خوندن واسه چیه؟

اینواستدلال کن...اونو تجزیه کن...ازاون فاکتوربگیر...معادله خط بنویس.

کوفت بنویس...دردبنویس...ای کله پدرتونو...

اوخ اوخ...ببخشید حواسم نبود...!

کجابودیم؟راستی بهتون تبریک میگم دوهفته دیگه امتحانا شروع

میشهههههه...!

من که غصه ای ندارم...نمره هام همه بیسته...مطمئنم معماری و

عمرانو قبولم...!

یکی نیست بهم بگه ببند دهنتو...به تومدرک مهندسی توالت شویی هم

نمیدن چه رسدبه عمران ومعماری!

ولی مطمئنم که میتونم...بیخیال دنیا...فوقش بخوام کلفت خونه مردم

بشم دیگه...بالاترازسیاهی که رنگی نیست!ولی من قبول میشم،ای

خداقبول میشم.به خودم قول دادم.گوربابای هرچی استدلال استنتاجی

وجبرواحتمال واحتمالاواحیاناًوکوفت ومرض ودردپدرمن که بخوره تو

سرشون....به کی دارم فحش میدم واسه خودم؟

فکرکنم هنگ کردم...حتمابه خاطراینه که زیاددرس خوندم،آره آره،باید

یه خرده استراحت کنم.

اه چقدرحرف میزنم...!

تواپ بعدیم به جای این عکس های خنده دارمیخوام باهاتون حرف بزنم،

یه جورایی دردودل کنم.حالانگین دوبار به هستی گفتیم مطالبت باحاله

داره میره توفازه غما...!نه...ولی من کسیوندارم که باهاش دردودل کنم.

همه که نه...ولی بیشترحرفامو اینجامیزنم.

خب دیگه بیشترازاین سرتونودردنمیارم...مثل همیشه میدونین که

اینجاهمه چی درهمه...نه چیز...مثل همیشه میدونین که:


نظریادتون نره!!!بای تا


اپ بعدی!


راستی یه چیزی بهتون بگم...شاید فکرکنین دیوونه م ولی به خدا

دست خودم نبود.

یه روز قبل عاشورا تاسوعا بنده با این داداش دیوونه خل و چل روانی

روانپریش مریض تیمارستانی مشکل دار عصبی لوچم دعوا افتادم

درحدتیم ملی...عصبانی شدم زرتی گوشیمو زدم زمین گوشی جان

خرد شدن...دلم واسه گوشیه سوخت...سیم کارتمم گم شد.

آخه این پسره دیگه خیلی رو نروم داشت پاتیناژمیرفت!پاتیناژکه خوبه،

هییییییییییییی رواین اعصاب من درازنشست میرفت واسه خودش.

منم عصبانی شدم گوشیمو شکوندم.

روزبعدشم که پسرخالمودیدم وموضوعو به لطف مامان جونی فهمید

برگشت بهم گفت شمادخترا یه جو عقل توکله تون نیست.بعدشم

به من گفت خره دیوونه...توبا اون دعوا افتادی چرا گوشی خودتو

شکوندی؟حداقل گوشی اونو میشکوندی یا حداقل گوشیو میزدی

توسرش...به من میگه خل وچل...راست میگه؟آیا؟

ولی عوضش خداجواب کاراین پسره روانپریشو داد.دوسه روزه تاچ

گوشیش ازکارافتاده...این یعنی این که گوشی رفت واسه خودش.

یعنی دیگه بای بای گوشی...آخ دلم خنک شد...آخ دلم خنک شد!

خنک چیه؟دیگه رفته رو کولر!الانه که قندیل ببنده!

آخیشششش...قابل توجه دوستانی که شماره منو دارن...اگر

احیانازندگیدین دیدین گوشیم خاموشه بدونین سیم کارتم یه

قبرستونی افتاده گم شده...گوشی هم ندارم...مهم نیست بعداز

امتحانایکی دیگه میخرم...اصلاشکوندم که شکوندم...فداسرم!گوشی

جدیدمو که خریدم شمارمو تو ادامه مطلب پست بعدی یا بعدی بعدیش

میذارم.منتظرباشین.

بسته دیگه خیلی حرفیدم...بابای.

تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391سـاعت 1:33 نويسنده هستی جوووووون♥

میگم نظرتون چیه کلا ترک تحصیل کنیم؟؟؟

معلما رو اینجوری باید چزوند!

بیچاره پسراااااااااااا...!!!...دلم واسشون سوخت:دی

من گشنمههههههههههههههههههه!!

چه حالی میکنن این مرغا!خاک توسرتون!بروبچ چه خبر؟

حال میده؟؟؟!(الهی کوفتتون بشه):دی

بدبخت نیمکتو بازنش اشتباه گرفت!

ایش...ایکبیری...بروگمشو اونور...حالم بهم خورد!

-هه هه...مماخشو!

-دستتو بکش کنار...بی تربیت...خودت خیلی خوشگلی سیاه

سوخته؟ته دیگ...!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام دوستای خوبم...حالتون خوبه؟خوشید؟منم خیلی خیلی خیلی

خوبم...شروع مدارس وروزدخترو بهتون تبریک میگم.البته به پسرا نه.

هرچندپسرا دخترشدن پس به اوناهم تبریک میگم.هه هه!

راست میگم دیگه...پسری که ابرو ورمیداره،موهاشو رنگ میکنه،لنز

میذاره،بینی شو عمل میکنه،پستشو برنزه میکنه،گوشاشو سوراخ

میکنه وگوشواره میذاره...خب این دیگه پسرنیست که!دختره.پس

منم بهشون روز دخترو تبریک میگم.

روزتون مبارک:دی.

خب اینم از اپ این دفعه.امروز روز سوم مدرسه بود.روز اول که خیلی

حال داد.بعداز سه ماه این آیدا دیوونه رو دیدم.رشته هردومونم ریاضیه.

فقط هم یه کلاس ریاضی واسه دوما تومدرسه مون هست پس من و

آیدا همکلاسیم.

خیلی ازدوستای قدیمیمم که دوران دبستان باهاشون بودمو دیدم.

یکی از دوستای بی معرفتمم که جزو اونایی بودکه من شمارشونو

ازتوگوشیم پاک کردم اومد تو مدرسه مون.البته رشته اون تجربیه.

(خداروشکر)

حسابی حال کردیم.

دیروز که میخواستم برگردم خونه،با آیدا وشکیلا تا صف تاکسی

رفتیم.بعدش ازهم جداشدیم و اونا رفتن.حالا فکرکنین فقط من

توصف تاکسی دختربودم...بقیه همه جنس مذکر-مونث:دی.

خیلی هم شلوغ بودچون بچه ها تازه تعطیل شده بودن.یه بیست

دقیقه ای گذشت.متوجه شدم بیست دقیقه گذشته من هنوز

به اول صف نرسیدم همونجور وسط صف بودم.گفتم خدایا چرا

من نمیرسم اول صف.دو قدمم تکون نمیخوردم.

بعدش متوجه شدم این پسر باهوشا که بعدازما میومدن میرفتن

اول صف وامیستادن.ببینین من چه بدبختی دارم.

حالاتواون گرما،آفتابم مستقیم توچشمم،چاره داشتم میرفتم میزدم

توسرشون.اینا یعنی واقعا سروته صفو نمیدونن کجاست؟؟؟!!!

پس خیلی خرتشریف دارن یاخودشونو میزنن به خریت.

بالاخره من دیروز تاکسی گرفتم ورفتم خونه.تازه فهمیدم چه دردی

داره بی ماشینی...اخه بابای من چندروز پیشا تصادف کرد،ماشینمون

کلا کتاب شد:دی.

شانس آوردیم بابام سالم از توماشین دراومد.حالابگذریم.نمیخوام برم

سربحث اون.صبح هاهم باهمسایه مون،همسایه که چه عرض کنم؟

این نازی دیوونه،البته باباش مارو میبره دستش دردنکنه.دست نازی

نه ها!دست باباش.

صبح هاهم با اهنگ بگو بامن میمونی فریمان میریم مدرسه.هرروز صبح

اول این آهنگه رو گوش میدیم،بعدمیریم.خیلی دوستش دارم.من عاشق

این آهنگم ولی آیدا بدش میاد.هی هم دم گوشش این آهنگه رو میخونم.

کلا مرض دارم بقیه رو جز بدم:دی.

الانم که دارم اپ میکنم دارم این اهنگه رو گوش میدم.

مدرسه ماخیلی حال میده.ولی کلاسمون این دفعه روبه خیابون نیست.

حیف شد.میرفتیم بالا پنجره...مردمو نیگامیکردیم...الان باید حیاط مدرسه

خودمون وهنرستان بقلی رو نگاه کنیم.بیخیال.

یه ساعت داریم انقده توپه...تاچه...فقط بادست کارمیکنه.باید تپی بزنی

روش عقربه هاش حرکت کنه.

تعداد بچه های اولمون نمیدونم چرا انقدر زیاد شده.

دوسوم مدرسه رو فقط بچه های اول گرفتن.چقدرم پررو وبی ادب

تشریف دارن.حالا اومدن دبیرستان فکرکردن چه خبره.احتمالافکر

کردن چقدربزرگ شدن.امسال شاخه های درخت آلوچه مونو زدن.

آخه پارسال بچه ها خیلی آلوچه میخوردن.

(شماهااحتمالا به آلوچه می گین گوجه سبز.مخصوصا تهرانیا.

ولی من میگم آلوچه...دخترشمالیم دیگه!:دی)

امسال همه چیزچقدرگرون شد!!کوله ها سایزشون کوچیک شد

قیمتشون رفت بالا!رفته بودم کتونی بخرم،تویه مغازه بیست متری

چهارتا پسر(ازاون پسرا که دخترن،ابرو برمیدارن وازاینجورحرفا...!)

هی دورمیزدن.مغازه شونم خلوت خلوت.

ازیه کتونی خوشم اومد تقریبا،قیمتشو پرسیدم گفت95تومن.خیلی

هم ساده بود.هیچی نداشت به خدا.جنسشم همچین تعریفی نداشت.

من نمیدونم چرا انقدر قیمت بالا بود.

یه نگاه به پسره انداختم،عجب تیپی!چه تیپ مزخرفی!پس همون.

روانی داشته پول رخت ولباساشو میگرفته.همین که گفت95تومن

به مادرم گفتم بیابریم بیرون.

پسره بیشعوریه خوش اومدینی...خدانگهداری...هیچی نگفت.همینجوری

رفتارمیکنن که مشتری میپره دیگه.قیمتاشونم که...قربونشون برم

سرسام آور.خالم راست میگفت...اینا قیمت ننه باباشونو میدن!

خلاصه روز بعدش یه کتونی خوشگل خریدم...البته به زور.نمیدونم چرا

امسال تو کتونی خریدن حساس شده بودم.هیچ کتونی به نظرم قشنگ

نمیومد.همش شبیه هم بود.شماهم همین نظرو دارین؟یامن اینطور

فکرمیکنم؟!

خلاصه اینکه کتونی رو گرفتم.آیداخیلی خوشش اومده بود.بهش

گفتم قابلتو نداره ولی بهت نمیدم!:دی.

اووووف...چقدرحرف زدم...ببخشید سرتونو دردآوردم.

اینم از اپ ایندفعه...فقط...میدونین دیگه...:


نظریادتون نره...دوستتون دارم.


بای.


تاريخ دوشنبه سوم مهر 1391سـاعت 20:26 نويسنده هستی جوووووون♥

پری دریایی خوشگل!!!

اینجا مثلا ورود ممنوعه خیرسرش!

خلاقیت درحد فضاااااااااااااااا!!!!!!!!!!!

اینم نتیجه علاقه زیاد به توالت یامودبانه تر،سرویس بهداشتی!:دی

مشکلی هست؟؟؟؟!!!!

ایست وبازرسی...لطقا مدارک وکارت شناسایی خودتونو

بدین!!!..یاالله...کسی روسری سرش نباشه،ما اومدیم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام دوست جونیای گلم...خوبین همه تون؟ببخشید اندکی

دیراپ کردم...یه خورده سرم شلوغ بود...یه کمی هم تنبلی کردم.

یه کمی هم...نمیدونم چی شد...یادم رفت...آها...راستش نتم

قطع شده بود،یعنی ترافیکش به اتمام رسید.بعداینکه داداشم

ترم تابستونی دانشگاش شروع شدورفت رامسر.منم یکشنبه،

یعنی درست روزی که نت قعطید بادوستم قرارگذاشتم که برم

بیرون.دیگه فرصتی نداشتم.روز یکشنبه بادوستم قرارگذاشتم

که یه جایی ببینمش وباهم بریم دوربزنیم.اونم میخواست خرید کنه.

بعدازاینکه دور زدیم وخرید کردیم رفتیم کافی شاپ.بعدشم دوباره

دورزدیم.بعدازاونم رفتیم پارک نزدیک خونه دوستم.هوا خنک بودخیلی

چسبید.

راستش باعث شد بیشتربه خودم لعنت بفرستم که چرا یه دختر

ایرانیم...هیچ جا ما دخترا امنیت نداریم.چرا وقتی میخوای نیم ساعت

توپارک بشینی تا حال وهوات عوض شه باید از صدتا پسرحرف ومتلک

بشنوی؟داری راه میری مپرن جلوت میگن سلام،بی اختیارباهاشون

چشم توچشم میشی نیششون تا بناگوش باز میشه وسرتکون میدن.

حالانگاشونم نکنی اونقدر زل میزنن بهت تا مجبور میشی یه عکس

العملی نشون بدی...یابرگردی وبا اخم نگاشون کنی،یا اصلا از توپارک

نشستنت پشیمون بشی وبلندشی بری.حالا اگه خودت کردم داشته

 باشی یه چیزی...نمیشه حرفی زد.

ولی درکل خوش گذشت،به کوری چشم همه پسرهای چشم چرون!:دی

خب...اینم از اپ این دفعه...خوب بید؟کامنت یادتون نره ها وگرنه همتونو

خفه میکنم.

راستی...من قسمت دوم رمانمو اپ کردم،عزیزانی که دوست دارن

بخونن واحیانا لذت ببرن،بگن که من ادرسو بهشون بدم،البته تو پست

قبلی ادرسو گذاشتم تو ادامه مطلب ولی رمز داره،هرکی دوست

داره بهم بگه یارمزو بهش بدم یا اینکه کلاً خودم ادرسو بهش بگم.

یه چیز دیگه...چیزه...یادم رفت.

خب هیچی یادم رفت دیگه.

بازم میگم:

کامنت یادتون نره!


به قول مریم جونم که


میگه:کامنت گذاران


به بهشت میرون!


یادم اومد چی میخواستم بگم...میخواستم بگم خونه دوستم یه

فیلم دیدم خیییییییییییییییییییییییییییییلی باحال بود.من اصولا

فیلم کره ای نگاه نمیکنم ولی این خییییییییییییییییییییییییییییلی

باحال بود.کمدی عشقی جنایی بود:دی

پیشنهاد میکنم این فیلمو حتما نگاه کنین.

اسمش wild romance.به ایرانی عشق وحشی.

حتما حتما حتما نگاه کنین...سریالی هست16قسمته.

من تو دوروز16قسمتو دیدم:دی.

خیییییییییییییییییییییییلی باحاله.

خلاصه ش راجب یه دختروپسری هست که...

دختره جودو کارمیکنه پسره بیسبال.پسره خیلی هم معروف بوده.

دختره هم طرفدار تیم مخالف تیمی که این پسره توش بازی میکنه

هست.اسم تیمشون مرغ دریایی بود.

اسم تیمی که پسره بازیکنش بود آرمانگرایان سرخ.

جون من اسما رو دارین؟

خلاصه یه شب تو بار،پسره با پدروبرادر دختره دعوا میفته پرتشون

میکنه رو زمین.دختره هم مست بود پسره رو ازپشت میگیرتش

میندازه روزمین.

وای چه صحنه ی قشنگی بود.دل آدم خنک میشه.

خلاصه یه نفراونجا ازشون فیلم میگیره واین فیلم پخش میشه.

اوناهم واسه اینکه قضیه رو ماس مالی کنن تو یه کنفرانس

مطبوعاتی پسره مجبور میشه بگه که دختره محافظ منه.

اینجوری دختره میشه محافظش.

خلاصه ایناهمیشه خدا مثل سگ وگربه باهم دعوا داشتن.

خیلی باحال بود.

بعدش یه اتفاقاتی واسه پسره میفته وقضیه جنایی میشه ودختره

نجاتش میده واز این جورحرفاکه...

خیلی گفتم،بقیه شو نمیگم که خودتون فیلمو ببینین:دی

پسره دوست دختر داشت فکربدی نکنین.

یه چیز دیگه،خدایی یه نگاه یه مدل موهای پسرای کره ای بندازین.

کلا تیپ وقیافه شون خیلی قشنگه.نه مثل پسرای ایرونی که

خودشونو شبیه دیوونه ها درست میکنن:دی

وای وای...خیلی خوشگلن کره ایا...

خب بسته دیگه.بازم میگم نظریادتون نره:دی

بای تا اپ بعدی.


تاريخ سه شنبه بیست و یکم شهریور 1391سـاعت 22:7 نويسنده هستی جوووووون♥
سلام دوستای گلم...چه خبرا؟

خوبید؟

خوشید؟

سلامتید؟

امیدوارم همتون خوف باشید.

اااااااه...چی میخواستم بگم؟یادم رفت...

اها...

(جاتون خالی دارم سیب میخورم)

من یه تصمیمی گرفتم!

یه تصمیم خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی مهم!!!!!

خیلی مهمه هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...!

من تصمیم گرفتم یه وب بزنم و توش داستانا و رمان هایی که مینویسمو

بذارم...دراین مورد به یاری شما دوستان عزیزوگرامی بسیار بسیار بسیار

بسیار بسیاربسیار بسیار بسیار بسیار بسیار...اوفففففف...نفسم گرفت!

چی داشتم میگفتم؟شماهاهم که واسه ادم حواس نمیذارین!

گفتم که...دراین مورد به یاری شما خیلی نیازمندم...میگین چطوری؟الان

خدمتتون عرض میکنم.

یعنی چی که چطوری؟خب خنگولا این چطوری داره؟معلومه دیگه!

اگر موافقین که من این وبلاگ رو تأسیسکنم که خب موافقین

دیگه،ولی اگه موافق نیستین...یعنی چی؟یعنی چی که موافق نیستین؟!!

شماچه حقی دارین که موافق نباشین؟!!!

من دارم دوساعت فک میزنم که شمابگین موافق نیستین؟

اوه...داشتم میگفتم...اگه موافق نیستین هم که خب چیکارکنم...زوری که

نمیشه.

حالا نظرتونو بهم بگین...اگه موافقین من تو این وبلاگ رمان هامو بذارم بهم

بگین...اخه خیلی دوست دارم بدونم دیگران راجب دست نوشته هام چی

فکرمیکنن:دی

خب حالا بازم میگم...اگه موافقین بگین که من وبو بزنم و ادرسو تو همین

پست واستون بذارم!

(توجه داشته باشین که رمان های من در دو یا سه صفحه ختم نمیشه...من

یه رمان نوشتم 700 صفحه!تموم هم نشده...البته سعی میکنم توی وب

جدیدم انقدر طولانیش نکنم.)

حالا چی میگین؟

وبو بسازم یانه؟؟؟؟

ببینین من گناه دارم...مظلومم...ساکتم...آزارم به یه مورچه هم نمیرسه...

دلتون میاد دل منو بشکنین؟بهم بگین نه؟

حالا گفتین نه هم اشکالی نداره...این یه نظرخواهی بود دیگه.

من خیلی حرف میزنم نه؟

اره

.

.

.

.

.

.

.

اره...نگو نه.

.

.

.

.

.نگونه

.

.

.

.

.

اره

.

.

.

.

.ای به درک...اه...

خب نظرتونو بگین تا تکلیفم روشن شه.

قسمت نظرات این پست


هم فعال نمیباشد...برای


نظردادن این دفعه شما


میتونین به دوتا پســـــت


قبل تر تشیف ببرید.


نظرفراموش نشهههههه.


بای!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام من دوباره اومدم...میدونم دیگه پدرتونو درآوردم اما میخواستم

مژده بدم...مژده گونی هم میخوام.

راستش...یادتونه گفتم میخوام یه وب بزنم و رمان هامو توش اپ کنم؟

خب من الآن اون وبمو زدم و اولین قسمت رمانو اپ کردم...ادرسمو هم

همینجا واستون میذارم تو ادامه مطلب...هرکی رمز خواست بهم بگه

که رمزو بدم و آدرسو بگیره...خیلی دوست دارم بخونین ونظربدین.

منتظر انتقادات وپیشنهادات شما هستم:دی

فعلا...!


ادامـــه مطـــلـــب
تاريخ یکشنبه پنجم شهریور 1391سـاعت 20:32 نويسنده هستی جوووووون♥
سلام دوستان...من برگشتم...بعداز حدوداً یک ماه برگشتم...دلم واسه همتون

تنگ شده بود ولی قول میدم دیگه نرم...مشکلم حل شد...خدارو شکر.

وای خداجون چقدر دوستت دارم.

(میدونین به این چی میگن؟؟؟مشمل بازی!!)

این چندوقت اتفاقایی افتاد که خیلی مهم نیستن....پیش پا افتاده بودن

واسه همین توضیح نمیدم که چی بود.

( اصلا یادم نمیاد چه اتفاقایی افتاد!!!)

خب اتفاق که زیاد افتاد...پسرخالم داره ازدواج میکنه...بادخترعمه اش.

اخی...انقدر دخترخوشگل وملوسیه...خیلی هم مظلومه!

منم خطمو عوض کردم...یعنی خواستم یه سیم کارت بگیرم که پسرخاله

کوچیکم(دستش دردنکنه)یه سیم کارت مجانی بهم داد!

شماره اکثر دوستامو پاک کردم...فقط چندنفرشمارمو دارن.خیلی حال میده

وقتی کسی شمارتو نداشته باشه.

ولی بدبختی اونجاست به محض این که سیم کارتو گذاشتم تو گوشی

یه شماره از تهران(0912)اس داد ویه مشت چرت وپرت برام نوشت:

پراز غروره دل من ولی تو بی افاده ای

تارف نمیکنم ولی توخیلی صاف او ساده ای

وقتی محبت میکنی غمهای قلبم می میره

نمیدونم چرا ولی بیخودی گریه ام میگیره

از سرتقصیراته من توخیلی ساده میگذری

هرجورحساب کنم بازم تو خیلی از من بهتری

نوشتن هم که بلد نبودقربونش برم...اولش فک کردم یکی از دوستامه.

اخه یه سوء تفاهمی پیش اومده بود فکرکردم میخواد عذرخواهی کنه

اما اشتباه میکردم...(بدجورهم خورد تو ذوقم:دی)

بالاخره زنگ زد صداشو شنیدم تا فهمیدم دخترنیس(البته هنوزم شک دارم)

بابا این گیرداده بودمیگفت این شماره سانازه!

ساناز خره کیه دیگه؟؟!هرچی ایه وپیغمبرو واسش قسم خوردم که من

ساناز نیستم میگفت نه...یا خودشی یا دوستشی.

یه لحظه خواستم اذیتش کنم بگم من بی اف سانازم اما پشیمون شدم.

حالا گیرمیداد که میخوام صداتو بشنوم مطمئن شم پسری یا نه واسه

همین دنبال دردسر نبودم...هنوزم ولم نکرده.

بچه پررو منو ندیده،صدامو نشنیده،باهام حرف نزده،میگه من عاشقتم.

چقدر بدم میاد از اینجور پسرا!!!

بگذریم...چه خبراز شما؟من نبودم خوش گذشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه سوال بی موردی.

خب بسته دیگه زیادی حرف زدم.

(برم از پسرخالم بپرسم کسی به اسم ساناز میشناسه؟؟؟...نه اونوقت به

من شک میکنه)

بیخیال.

از این به بعد...تا اخر عمرم اینجاهستم...ولتون نمیکنم.بیخ ریشتون میپچسبم.

خب کاری اگر ندارین من برم...قسمت نظرات این پست

فعال نمی باشد،برای گذاشتن کامنت

به پست قبلی تشیف ببرید...بای.

تاريخ جمعه سوم شهریور 1391سـاعت 20:36 نويسنده هستی جوووووون♥
سلام به همه ی دوستای خوبم...چه خبرا؟خوبید همتون؟ببخشید یه خورده

دیراپ کردم...نمیدونم چرا هروقت میخواستم اپ کنم یه اتفاقی میفتاد و

جلوشو میگرفت...انگار قسمت نبود.

الانم حرف زیادی ندارم.

فقط میخوام از همه ی دوستای خوبم تشکرکنم که تو این مدت همیشه بهم

سرمیزدن و سراغمو میگرفتن...نه مثل دوستایی که داشتم.شاید باورتون

نشه اما یه میس هم نمیندازن به گوشیم...به درک...هنوز بهشون محتاج

نشدم خدارو شکر.

بیخیال...فراموشش کنیم.

بازم از همه تون تشکر میکنم.ازهمه ی دوستای خوب و بامعرفتم.

مارال جونم،هستی جون هام،شهرزاد جونم و...

همه اونایی که همیشه میومدن پیشم.اگه بخوام اسم همه شونو

بگم که نمیشه...دوساعت طول میکشه...درسته اسمشونو نگفتم

ولی بدونن خیلی ازشون ممنونم.

ادرس وبلاگ همه تونو نگه میدارم...شاید یه روزی بازم اومدم نت.چون

دیگه نمیتونم بیام...دارم میرم...این وبمم کم کم داره حذف میشه.

خودم اصلا دلم نمیخواد برم...شاید باورتون نشه اما الان که دارم اینا

رو اپ میکنم چشمام خیس خیسه...دست خودم نیست.وقتی بهش

فکرمیکنم که قراره خیلی زود،یعنی زودتراز این که فکرشو کنم باید

از اینجا برم...خب ناراحت میشم.دلم واسه همه تون تنگ میشه.

روزای خوبی رو اینجا باهاتون داشتم.

پرازخنده...اشک...دردودل...شادی ها...غم ها...بدی ها...خوبی ها.

ولی حیف که همه شون خیلی زود دارن تموم میشن.

اینجا رو باهمه خوبی ها وبدی هاش دوست داشتم چون میتونستم

دوست های پیدا کنم و میدونستم که هراز گاهی...از چند طولانی

مدت بازم بهم سرمیزنن و سراغی ازم میگیرن...اما حیف که همه ی

اینا داره تموم میشه.

دارم میرم ولی این بخش از زندگیمو هرگز فراموش نمیکنم.همین بخشی که

الان توش هستم...همین بخشی که توش دوستای خوبی پیدا کرده بودم.

هیچ کدوم از اینا رو فراموش نمیکنم.

اما خب...گاهی قسمت وسرنوشت وکارای ادما باعث میشه که از یه

چیزایی دور بمونن...ازهمون چیزایی که هیچوقت دلشون نمیخواد ولشون

کنن.

چه میشه کرد...اینم تجربه ای بود...گذشت و رفت...مثل گذشته هام

که گذشته و...

دارم فراموششون میکنم.

خب...دیگه بیشتراز این سرتونو دردنمیارم...دیگه دارم میرم.

نمیدونم یادتون می مونه که یه زمانی یه دوست نتی به اسم هستی

داشتین یانه اما من هیچوقت فراموش نمیکنم که باهاتون دوست

بودم.جون از دوستایی که خیلی بهم نزدیکن هیچی ندیدم.ولی جونمو

واسشون گذاشتم.

عیبی نداره...حداقل پیش خودم خیالم راحته که من تودوستی هیچی

کم نذاشتم...دیگه حوصله اوناروهم ندارم.برن...نباشن...چه بهتر.

اصلا دیگه نمیخوام باهیچ کس دوست شم.

دارم خطمو عوض میکنم...نمیخوام هیچکدومشون شماره منو داشته

باشن...مگراون دوسه تایی که از بچگی باهاشون بودم و مثل خواهریم

باهم.

دیگه تموم شد...همه چیز...همه چیز واسم تموم شد...

بازم از همه تون ممنونم...همه تونو دوست دارم...اینو دارم از نه دل میگم.

باورکنین...

خب...بسته دیگه...به اندازه کافی سرتونو دردآوردم و به اندازه کافی

که نه...اما خب...به یه اندازه ای اشک ریختم.

برای همه تون از ته دل آرزوی موفقیت میکنم.

خداحافظ.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان عزیزم ببخشید دوباره مزاحم شدم...به اصراربیش از حد

شما عزیزان...

منوباش...انگاردارم تو رادیو حرف میزنم.

خب ادامه میدم.به اصرارهمه ی دوستای خوب ومهربون و بامعرفتم،

من این وب رو حذف نمیکنم...فقط واسه مدتی نمیام...همین...دراین

مورد دیگه اصرار نکنین چون خودم واقعا نیاز دارم که چندروزی از اینجا

دورباشم.

بازم میگم همه تونو دوست دارم...منتظرم بمونید...بااااااااااااااااای.

تاريخ یکشنبه هشتم مرداد 1391سـاعت 19:7 نويسنده هستی جوووووون♥

اینجا پارکینگ اساتیده...اینام خود اساتید هستن که احتمالا

به جای ماشین ثم هاشونو پارک کردن!!!

قلیون باطعم انگور،قلیون باطعم گلابی،قلیون باطعم طالبی،

قلیون باطعم شلیل...ایناقابل قبول...قلیون باطعم گل وآدامس و

کاپوچینوووووووو؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

پیکان وانت دیده بودیم دیگه پراید وانت ندیده بودیم!!!


میگم پلیسای ایرانی هم پیشرفت کردنا!!!ماشین بخواب میکنن!!!

سگ به این با ادبی دیده بودین تاحالا؟؟!!متین...باوقار...باشخصیت...خانم!!

چشم چرونی حدداره/والاقباحت داره/چشم چرونی تابه کی/آره خجالت داره!

صددفعه گفتیم دوستان...عزیزان...وقتی ظرفیت ندارین نخورین.مجبورین مگه؟؟؟

کدوم دو خط؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام دوستای عزیزم...من بالاخره برگشتم...خب یه چن وقتی نبودم.

ینی رفته بودم مسافرت...کجا؟؟؟رشت...وای من عاشق این شهرم!

خیلی بهم خوش گذشت،فقط...یه اعتراف کوچولو...

بگم؟؟؟

.

.

.

.

بگم؟؟؟

.

.

.

.

باشه میگم...

.

.

.

.

من عاشق پسرای رشتی شددددددددددددددددممممم!!!

چیکارکنم خب؟آخه خیلی بامزه ن...خیلی خوشملن...تازه خیلی هم

خوشتیپن...دلم میخواست بقلشون کنم لپشونو گاز بگیرم.جونم فدای

همه ی پسرای رشتی!!قربون همه تون برم من!

باهام دعوا نکنینا!!!دست خودم نیست...وقتی می بینمشون یه جوری

میشم.اتفاقا سراین قضیه داشتم باپسرخالم بحث میکردم.

من میگفتم دخترا خیلی خوشگلتراز پسران اون میگفت نه پسراهم خوشگلن.

من میگفتم نه.

بعدشم توضیح دادم که پسرای خوشگل یک در میلیونن.

حالا جمعیت جهانو بیخیال.

اگه فقط واسه ایرانو حساب کنیم....میشه...خب بذارین توضیح بدم.اگه

کل جمعیت ایرانو75میلیون نفرحساب کنیم وباتوجه به یک درمیلیون بودن

پسرای خوشگل بایه حساب سرانگشتی میشه فهمید که تو کل ایران

فقط75تا پسرخوشگل وجود داره!!

متوجه شدین چی شد دیگه!

بعدش من کلی توضیح دادم واسه پسرخالم که قضیه چیه بعدشم که

ایشون کم آوردن وهیچی نداشتن بگن دستشونو دراز کردن وگفتن آشتی؟

منم که فهمیدم کم آورده خندم گرفت وباهاش دست دادم.آخرشم تونستم

ساکتش کنم.

البته پسرای ساروی هم دست کمی از پسرای رشتی ندارنا!!

اونام خیلی خوش تیپن.

(هرچی نباشه بایدهوای پسرای ساروی روهم داشته باشم دیه!)

ماجراهای رشت خیلی زیاده که الان حوصله ندالم توضیح بدم.بعدا

همشو واستون توضیح میدم.بوشه؟

بچه ها من خیلی نالاحتم...اخه بایکی از دوستام بحث کردم.

خدایی خودتون قضاوت کنین!

این بدبخت یه ساله که عاشق یه نفرشده...اون پسره هم از این آدماست

که فقط خودشو قبول داره.خب فک کنین یه نفر یه سال تموم تا شمارو

می بینه از عشقش باهاتون حرف بزنه.یعنی شمایک سال فقط راجب اون

پسره حرف بشنوین...تازه من می بینم دوستم اینجوریه ناراحت میشم

خب...یه بارم واسه پسره زنگ زدم اما ایف ایف...حال آدمو بهم میزنه.

فک کرده کیه؟؟انقدر بدم میاد از اینجور پسرا.

دیشب داشتم بادوستم می چتیدم دوباره اسم اونو آورد.بهش گفتم

دیگه حالم از اسم این پسره هم بهم میخوره.اونم هرچی دلش خواست

بهم گفت.

به من گفت بی رحم وسنگدل وبی احساس...واقعامن اینجوریم؟چون عاشق

هیچ پسری نشدم بایداین حرفا رو بشنوم؟

نازی واقعاچون من عاشق نشدم تو بایداین حرفاروبهم بزنی؟دلت میاد اخه؟

پس من آدم نیستم دیگه...حیوونم که نه رحم دارم نه دل دارم نه احساس!

بهتره برم سرچهارراه واستم یه معشوق گیربیارم به همه بگم من بی احساس

نیستم ویه نفرو دارم...هه...

نازی به خدا یه دفه دیه از این حرفا بزنی فک تو وفرمینو میذارم کف دستتون.

پسره لوس از خودراضی...اه اه اه...آبروی هرچی پسره برده!!

نازی توجرئت داری اسم فرمین و بیار...خودت میدونی چیکارت میکنم.

.

.

.

.

ببخشید دوستای گلم خیلی حرف زدم...خب دلم پر بود...ناراحت بودم.

ولی شمارو خیلی دوست دارم.فقط یه چیزی:

کامنت یادتون نره....بابای تا اپ بعدی!!

تاريخ دوشنبه پنجم تیر 1391سـاعت 14:21 نويسنده هستی جوووووون♥

اینم نمونه بارز یک غذای خوشمزه ایرانی:زرشک پلو بابرنج!!!!!!!!!!!!!

درصورتی که احیانا با مشکل کمبود ماهی تابه روبه رو شدید حتما

این اشیا یه یاری شما خواهندشتابید...!!!!!!!!!!!!

اینم مدل جدید شیلنگ!!!...باید خیلی از دنیا وتکنولوژی عقب باشید

که دیدن این اختراع توسط هم وطنان خودمون واستون عجیب باشه.

میگم این کشورهای جهان سوم چقدر پیشرفت کردن...واقعا اختراعاتشون

انقلاب بزرگی در تکنولوژی به وجود آورده...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یکی به من بگه این منگل داره چیکارمیکنه؟؟؟

خودمونو کشتیم که پسرا موهاشونو فشن نکنن،دخترا یهویی هنگ

کردن زدن تو کارجوجه تیغی!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واقعا باید افرین گفت به زنان باحجاب کشورمون!!!

(این یه چی تو مایه های مدرسه ی ماست)

توروخدا ببینین دنیاچقدر پیشرفت کرده!!!

دیگه جواهراهم سرویس بهداشتی دارن واسه خودشون...سرویس

بهداشتی هم نه...سرویس نهداشتی!!!

اینو که می بینم یاد سیب زمینی های رنده شده ای میفتم که مامانم

واسه کتلت آماده میکنه!!!!!!!!!!!!!

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی نفس کش...نفستو بکش که میخوام رنده رنده ت

کنم!!!!!!!!!!!!!!!


اینم عاقبت کل کل کردن با گنده تر از خود!!!

اینم یکی از تمرینات بسیار بسیار مؤثر یوگا!!!!!!!!!!!


جون مادرت باهام کاری نداشته باش!!!!!!!!!!!

خربزه هارو ول کن/هندونه بیار توخونه/تاکه هندونه ی عشق/بخونه عاشقونه!

وای وای وای...چقدر ملووووووووووووووووسههههههه...عین خودم تو دل برو

و ناناز!!

پیک آخرم میزنیم به سلامتی همه ی دوستای مهربونی که بهمون سر

میزنن و خوشحالمون میکنن!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام به همه ی دوستای عزیزم...من بعد از چندروز برگشتم.ببخشید که

یهو بی خبر رفتم...من که هیچوقت بی خبرنمیرم...این نت بی خبر

میذاره میره و حال مارو میگیره...دلم واسه همتون تنگ شده بود.روی

گل همتونو می بوسم(البته آقایون نه)

خلاصه اینکه این نت قطع شده بود دیگه!!

ایام امتحانا...امتحان که چه عرض کنم...ایام بدبختی هارو به همه تون

تبریک میگم.امیدوارم بتونین این ایام رو باموفقیت پشت سربذارین.

(شمام واسه من دعاکنین دیه!)

اول خرداد اولین امتحانم ریاضی بود...خوب بود...دوروز بعدش عربی

داشتم،اونم خوب بود،بعداز اون زبان داشتم(زبان سراسری کشوری

بود،بچه های سال اول دبیرستان میدونن)

وحالا امروز...

امروز فیزیک داشتم.ازدو روز قبل خودمو کشتم،کلی مسئله حل

کردم،درکل خیلی به مغزم فشارآوردم.مخصوصا واسه بخش چهارو

پنج.پدرم دراومد.

امروز که رفتم مدرسه خیالم راحت بودکه آخ جووووون،فول فولم،امتحانو

عالی میدم.نمره فیزیکم بالاس.

رفتم سرجلسه امتحان.نشستم روی صندلی،پاسخنامه هارو پخش کردن.

برگه هارو هم پخش کردن و ماشروع کردیم به نوشتن.

سوال1،سوال2،سوال3...

خلاصه سرسوال 5فرمول ولتاژ ومقاومت الکتریکی وشدت جریان قاطی

کردم.گفتم حالا بقیه سوالا رو بنویسم بعد بیام سراین فک کنم.

چشم بهم زدم دیدم دارن میگن وقت تمومه و بچه هاهم بلندشده بودن

که برن.فقط من مونده بودم ودوسه نفردیگه.

حالاچندتا سوالوهم ننوشته بودم.

داشتم جوابا رو می نوشتم که یهو ناظممون آنچنان سرم داد زدگفت وقت

تمومه که تمام تنم لرزید.داشتم مینوشتم دستم میلرزید.خودم نفهمیدم

چی نوشتم.اومد بالا سرم برگه رو عین گاو از زیر دستم کشید.نگاش

کردم خواستم بلندشم یه چیز بگم بهش که خداروشکر دبیرفیزیکمون

به دادم رسید.برگه رو از ناظم گرفت و دوباره داد بهم.منم هرچی بلد

بودم نوشتم وخلاصه برگه رو دادم.

اومدم بیرون آیدا گیرداده میگه چی شد؟امتحان چطوربود؟خوب دادی؟

بد دادی؟گند زدی؟منم جوابشو ندادم و عین بز کله مو انداختم از مدرسه

اومدم بیرون.یعنی عصبی بودم.دست خودم نبود.بدون خداحافظی اومدم

خونه.

مامانم دید عصبیم گفت:چیه؟امتحانو خراب کردی؟

هیچی نگفتم.داداشم گفت:هستی10میگیری؟نگاش کردم گفتم تو

ساکت شو.

خلاصه یه خرده بعد حالم بهتر شد وفهمیدم که امتحانمو بد ندادم.

شنبه هم که دولت تعطیل کرد امتحان زبان فارسی ما شد واسه

بیست وهفتم.خوشحال شدم آخه از زبان فارسی خیلی بدم میاد.

سه شنبه هفته بعدم که زیست دارم...

وای...بسته دیگه...خیلی حرف زدم.سرتونو درد نمیارم فقط چندتا

نکته:

1.آقاپسرای محترم لطفا جنبه داشته باشید.وقتی میاید اینجا

کامنت خصوصی وشماره موبایلتونو نذارین.

2.اینجا فقط دخترا حق دارن کامنت خصوصی بذارن.تحت هیچ

شرایطی پسرا کامنت خصوصی چی؟؟؟؟نمیذارن!

3.گزینه3رو ولش کن...بریم چهار.

4.دوست دارم راجب آهنگ وبم نظربدین...این آهنگ خوبه یا آهنگ

قبلی روبذارم؟(امین رستمی-دلم گرفته)

5.راجب قالبمم نظربدین.

6.راجب خودمم نظربدین...به نظرتون چطوریم؟آخه خیلی دوست دارم

نظربقیه رو راجب خودم بدونم.

7.دیگه حرفی ندارم...کامنت یادتون نره،بای.



تاريخ چهارشنبه دهم خرداد 1391سـاعت 22:10 نويسنده هستی جوووووون♥

بپا یه وقت شست پات تو چشمت نره بچه!!

وقتی میگن ظرفیت تکمیل یعنی ظرفیت تکمیل...شماها زبون

آدمیزاد حالیتون نیس؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-حالا یک...دو...سه...حالا جیزه...

-بی فرهنگ...برو از مامانت عکس بگیر...شماهاکه داغ عکس

رنگی گرفتن به دلتون مونده!!!

وقتی قلیونو حرام میکنین همین میشه دیگه!!!(اینم ازسرناچاریه)

صد دفه گفتیم بابا...موهاتونو فشن نکین...آخروعاقبتش همین میشه

دیگه...حالا کیه که حرف گوش بده؟!!!

آخیییییییییییییش...یکم آفتاب بگیریم...!

از قدیم گفتن کار ازمحکم کاری عیب نمیکنه!!!!



تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391سـاعت 19:55 نويسنده هستی جوووووون♥

مادر عزیزم


شبانگاهان که شبنم آیتی از پاک بودنت را


برایم به ارمغان می آورد،آرزو کردم برایت


خوب بودن


             خوب دیدن


                          وخوب ماندن را...


سلام به دوستای گلم وخانم های مهربون

وخوشگل...روز مادر و زن رو به همه ی

مامان های خوب دنیا و زنای فداکار تبریک

میگم...امید است روزی برای این مقام

والا ارزش واحترامی قائل بشن...

خلاصه اینکه همه رو می بوسم و روز

مادر رو بهشون تبریک میگم.(به جز

اقایون)

تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391سـاعت 18:4 نويسنده هستی جوووووون♥

توی قاب خیس این پنجره ها

عکسی از جمعه ی غمگین می بینم

چه سیاهه به تنش رخت عزا

تو چشاش ابرای سنگین می بینم

داره از ابر سیاه خون می چکه

جمعه ها خون جای بارون می چکه

نفسم درنمیاد جمعه ها سرنمیاد

کاش می بستم چشامو این ازم برنمیاد

داره از ابر سیاه خون می چکه

جمعه ها خون جای بارون می چکه

عمرجمعه به هزارسال میرسه

جمعه ها غم دیگه بیداد میکنه

آدم از دست خودش خسته میشه

بالبای بسته فریاد میکنه

داره از ابرسیاه خونه می چکه

جمعه ها خونه جای بارون می چکه

جمعه وقت رفتنه موسم دل کندنه

خنجر از پشت میزنه اون که همراه منه

داره از ابر سیاه خونه می چکه

جمعه ها خونه جای بارون می چکه

                                                   

تاريخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391سـاعت 20:30 نويسنده هستی جوووووون♥
خدا نکنه دخترباشی...اخرین بچه باشی...ناخواسته هم به دنیا

اومده باشی...یه داداش بزرگترم داشته باشی...تازه بدتر ازاون،

پدرومادرت داداشتو بیشتر ازتو دوست داشته باشن.دیگه فاتحه ت

خونده س.

خب بابا...اخه مادرمن...توی این خونه ماهواره هم قطع میشه باید

بندازی گردن من؟

ظرف شکسته میشه،هستی شکوند.

باتری کنترل تلویزیون کارنمیکنه،تقصیرهستیه.

خونه شلوغ پلوغه،کاره هستیه.

تخت داداشم مرتب نیس،اینم تقصیرهستیه.

غذا خورده میشه،هستی خورد.

کامپیوتر مشکل پیدا میکنه،هستی باعث شد...

اوکی قبول...ولی ماهواره هم کار نمیکنه تقصیرمنه؟

مامان میگه رفتی رو بالکن تنت خورده به دیش کانال ها قطع

شده.دیگه هم فک نمیکنه هوا بارونیه.

میگم مامان جان...تونستی تو این بارون کانالا رو بیاری اسممو

عوض میکنم.

میگه نه تقصیرتوئه...ای بابا...ما اگه شانس داشتیم که دختر به

دنیا نمیومدیم.

گاهی خرابکاری های داداشمم میفته گردن من.اخه چه گناهی

کردم نیدونم.من خانواده مو خییییییییییلی دوس دارم ولی گاهی

مامان جان خیلی بدمیشه...اصلاهم حاضرنیس به حرف من گوش

بده.چیکارکنم.به خدا اگه دستم تو جیب خودم بود میرفتم یه جای

ناکجا آباد...یه خونه می گرفتم...تک وتنها همونجا زندگی میکردم.

هیچکسم پیشم نبود...خودم بودم وخودم بودم وخودم...با نت.

ای بابا گاهی دیه دلم میخواد جیغ بکشم ولی با این حال هنوزم

خیل میخندم...هیچکی نمیتونه مشکلمو حل کنه.زیاد میخندم.

چیکارکنم...ولی ناراحتم...اخه یه نفرگفته ازدستم ناراحته.

من اصلا دوس ندارم کسی از دستم ناراحت باشه یا کسیوعصبی

کنم...دلم میخواد هرکی پیش منه مثله خودم شاد باشه.

فک کنم یه عذرخواهی بهش بدهکارم...

پسملی؟؟هنوز از دست من ناراحتی؟خب ببخشید...به خدا

نمیخواستم ناراحتت کنم.اگه جواب نمیدادم واسه این بودکه

برقمون رفته بود.بعداینکه تو کامنت خصوصی گذاشتی...!!

خب معذرت میخوام...حالا ناراحت نباش دیه...اینجوری من

عذاب وجدان میگیرم...اگه منو بخشیدی بهم بگو...باشه؟؟

چون اصلا دوست ندارم از دست من ناراحت باشی...


تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391سـاعت 21:31 نويسنده هستی جوووووون♥
گیتی

ادامـــه مطـــلـــب
تاريخ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391سـاعت 19:42 نويسنده هستی جوووووون♥
مثل تاریکی شب

ادامـــه مطـــلـــب
تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391سـاعت 21:13 نويسنده هستی جوووووون♥
باوفا

ادامـــه مطـــلـــب
تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391سـاعت 20:49 نويسنده هستی جوووووون♥
яima